تبليغاتX
تخته سیاه
فریب خورده

بی قلب

پیچیده در شولای گمراهی

 

از گریزگاهی

به گریزگاهی

 

با جهنمی بر دوش

در طوفانی ناگهان ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:0  توسط تخته سیاه  | 

 

این چیزی که الان داریم می نویسیمش ، یک نوشته ی مناسبتی می شد باشد ، اما  یک خبر ... نه، یک کشف سبب شد که پاک آن مناسبت شخصی از یادمان برود و بچسبیم به این یکی . که الحق و الانصاف می چسبد در این فصل و هم در همه ی فصول .

 ماجرا آن بخش فرامناسبتی اش مال ده دوازده روز پیش است.با نگاه تخته سیاهی البته، این رقم ها چیز خوفناکی نیست .  این خبر برای ما هنوز هم که هنوز است تازه است.و تازه می ماند.و تازه خواهد ماند به کوری چشم اجانب و غیرمیهن پرستان و ضد مبلغین الوطن جمیعا .

 خداییش این جراید چه به روز ما که نمی آورند !  شده اند معدن نور . کان سرور . مرحبا ! البت کمی اش به جریده نویسان برمی گردد؛اکثرش برمی گردد به شکرفشانی و گهرپرانی هنرمندانه ی هنرمندان ناب سرزمین ناب تر. آخ که چقدر دلمان میخواست قشنگ بلد بودیم برای وطنمان تبلیغات بلیغ کنیم .از آنهایی که هنرمندان بلدند بکنند ! از خاکش هی بگوییم .از باد و آتش و آبش هی سینه را پر و خالی کنیم .هی جانمان را روزی صد مرتبه قربانش کنیم . آن هم نه با این کلمه های پیزوری که دارند  تند تند از  دستمان در می روند پدرسوخته ها ! بلکه با یک سری گلواژه به طعم " شیفتگی " که ما یکی در خونمان از بدو زاده شدن ، سراغش نداریم که نداریم که نداریم .

آدم، سفیر هم باشد،سفیر گل و بلبلی و گلشیفتگی.این طوریش حال می دهد. برود یک گوشه ای با یک قسم شرم شرقی عجیبی ! دست و پایش را درهم  بپیچاند و یک جورهایی بخیه کاری کند و عکسی بیندازد عکس ستان و کاری کند کارستان .

 جان شما ما نه بخیلیم نه هنرمند، خدا را شکر.از این هنری که نمی دانیم کی دفعه  اول تخم لقش را نزد ایرانیان کاشت و بس ، ما یکی را که ذره ای هم نصیب نشد.این را می گوییم که یک وقت خیالات برتان ندارد ما می خواهیم این وسط گربه ای بر ضد مصالح نورچشمی تازه از کف رفته، برقصانیم.یا آبی به آسیاب این وری ها و آن وری ها بریزیم. و از این نمد پاره  کلاهی برای خودمان دست و پا کنیم ... خیر . خیالتان پاک از بابت ما راحت باشد . که بی فرقه ی بی فرقه ایم .

 القصه، طوطیان شکرشکن شیرین گفتار چنین حکایت کنند که گلی ِ بابا که "رفت و ما  رو تنها گذاشت با فکر مدامش  " ، در نشستی ، نشست کنار آن که مهر جست  یک بار بر بالای درخت گلابی ...  تا به یمن بخت بلند و دودمان هنرمند ، به نشانی بازار مسگرها ، بلافد در غریبی !

حال چه گفته این جان مادر و نور چشم پدر و چشم و چراغ این  خانه سوخته های بی هنر . خودتان بخوانید – اگر که نخوانده اید - . مستند ِ مستند !  ...باشد .  مال 10 روز پیش باشد، چه می شود مگر ؟

روزنامه ی اعتماد ملی ( چقدر ما با این اسم حال می کنیم خداییش ... !)

گلشیفته فراهانی :

به هر حال من هميشه يكي از افتخاراتم اين است كه بتوانم سفير خيلي خوبي براي ايران باشم براي اينكه به شدت عاشق ايران هستم و مطمئنم هيچ‌كس به اندازه من براي ايران تبليغ نكرده و نخواهد كرد.

 خداییش مدتها بود که ما خواب و خوراک نداشتیم . شب و روز کارمان شده بود این که بگردیم ببینیم کی " به شدت عاشق ایران " است  ! از شما چه پنهان ، مدتی به سرمان زده بود یک دستگاه " سنجش شدت عاشقی " طراحی کنیم ، بدهیم بروند یک جایی یواشکی آزمایش اش کنند بیایند بی سرو صدا گزارش بدهند . که نشد . نگذاشتند . چوب آنها بود و چرخ این خادم  ِ " شدت گرا " !

 دیگر داشتیم کم کم مریض می شدیم ... 

 البت بگوییم یک شش دانگش را سراغ داشتیم که خیلی دوست داشت قطعه قطعه اش کنند اما دست از بعضی حرف ها و بعضی کارهایش برندارد . ما یکی در عمرمان او را سرسلسله می پنداشتیم . که خدا را شکر،  آفتاب ، " میغ ها " را کنار زد و  این بار  ما  شدیم " میخ  ِ شدت عاشقی "  آن بانوی سفر کرده !

 ... چه بگوییم . از کجایش بگوییم . که این درفشانی ، عنان از کفمان در ربوده ، هم الساعه است که  سر برهنه  و پا برهنه بزنیم به کوه و دشت و بیابان و بی ترس محتسب،سینه بدرانیم و نوای شادی برکشیم و به تاسی از آن دانشمند ِ حمام رفته، فریاد " یافتم یافتم " سر دهیم !  و زمین شکر ببوسیم که نمردیم و شناختیم آن مبلغ راستین ِ بی آستین را  ...

 به جان این تخته سیاه  ، اشک شوقمان از ده دوازده روز پیش تا حالا نخشکیده که نخشکیده ، عن قریب است که این سوی چشممان را هم بدهیم در راه وطن برود . ما که هنرمند زاده نشدیم . همین طوری زاده شدیم ،  در یک روزی مثل همین امروز .  اما اقلا می خواهیم یک کاری بکنیم که به مصداق آن انشاهای ایام طفولیت ، بلکه یک فرد مفیدی برای این جامعه مان بشویم . می شویم به نظر شما ، ما ؟؟؟؟

 ...چه بگوییم .از کجایش بگوییم .که حکایت، حکایت " تازه تر از تازه تری می رسد " است . جا به جا از جای پای هر کلمه گلشیفته ی شیفته ی وطن ،  گلی دیگر می روید با عطر و بویی دل انگیزتر و جان فزاتر . روحمان را جلا دادی گلی! خدا روحت را بیشتر از اینها جلا دهد، تا بتوانی بیشتر از اینها تبلیغ حال خوش ملت ات را بکنی !

 دلیل را دریابید که از دست رفتیم ما :

من هميشه گفته‌ام كه ايران بهترين جايي است كه يك فرد مي‌تواند در آن زندگي كند و جايي است كه يك نفر مي‌تواند خوش بگذراند، در هر شرايطي

تو را به خدا حال نمی کنید استدلال را ؟؟؟  آن " خوشگذرانی در هر شرایطی ش " این نفس آخر ما را هم  گرفت ایها الناس ! یکی بیاید این یقه ی لامصب ما را از دست لامصب ترمان برهاند .  

 این مثنوی هفتاد من کاغذ که گفته اند، به گمانمان در وصف چهچهه ی مستانه ی این بلبل بوستان وطن گفته باشند.

ما که تا عمر داریم مدیونتیم گلی خانوم ! خودمان هم که مردیم ، می سپاریم در و همسایه و دوست و آشنا و عموم هم میهنان ِ دل در گرو عشق وطن نهاده ی از دنیا و آخرت وامانده ، مدیونتان باشند . مدیونید اگر "مدیونیت " ما یادتان برود .

حالا هم دیگر می خواهیم برویم شمع هایمان را فوت کنیم . با اجازه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 0:30  توسط تخته سیاه  |