تبليغاتX
تخته سیاه

 

پاهایم چسبیده به نمی دانم کجا !

سرم خورده به سنگ . به ابر . چه می دانم ...

دلم را دادم سگ همسایه .

این است همه ی دارایی ام : یک دهان که از حرف های بیهوده دارد می پوسد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:10  توسط تخته سیاه  | 

این یک نوشته ی جدی است . کاملا جدی.قبلی هم جدی بود .می خواهید بدانید،

از این هم جدی تر .

من یک تخته سیاهم . گچ می خورم . سیاهم ، اما از سفیدی تغذیه می کنم .

نه این  که  بخواهم  فخر بفروشم  . نه . هر چیزی یک طبیعتی دارد دیگر .طبیعت تخته سیاهی من هم اینطور اقتضا می کند .

 

من یک تخته سیاهم که گاهی شعر می گویم . گاهی کفش احساسم به پایم تنگ می شود . گاهی پایم از گلیمم درازتر . زبانم هم بفهمی نفهمی دراز است ، برعکس دستم !

 

من یک تخته سیاهم که یک روز عاشق یک بچه دبستانی شد که املایش همه اش غلط از آب در آمد. و بعد رفت تا در مدرسه ی تیزهوشان ثبت نام کند !

من می گویم عاشق ، اما شما به دل نگیرید . می گویم عاشق چون کلمه ی دیگری بلد نیستم .  (متاسفانه  فرهنگستان زبان  تا حالا نتوانسته معادل یابی دقیقی برای این کلمه کند! )  

 

تخته سیاه گاهی جدی جدی ، جدی می شود ! بیشتر اما نه ! گاهی هم هوس شیطنت به سرش می زند . گاهی گوشه گیر است . گاهی حراف . گاهی  سرتق است . زمانی رام  و آرام . گاه به گاه یاد دوره ی دلدادگی و دل بردگی - و این اواخر دل زدگی -  می کند . و می نویسد . و بیشتر البته نمی نویسد !!!

 

القصه ، تخته سیاه یک روز  آنقدر بی وزن شد که  دلش خواست وقتی به آسمان نگاه می کند دستش را به لبه ی ماه بگیرد و از آن برود بالا  . مثل پسر بچه های تخس که از درخت و از در و دیوار بالا می روند . درخت تخته سیاه ، یک لحظه شد آسمان  با شاخ و برگی به اندازه ی سایه ی همه ی زمین .آن روز بهاری فاصله ی تخته سیاه از ماه شده بود از زمین تا  رف ... "هیچ " شده بود . حس بود. آن بود . لحظه بود . و عجیب لحظه ای ....!

 آمد و نوشت ... نوشت تا  بقیه هم  سهیم شوند . نوشت تا  بگوید گاهی همه ی چیزی شبیه آرامش ، یکجا و  در یک لحظه  به آدم داده  می شود . در یک لحظه ی دور از دغدغه. که تو به هیچ املایی- دیگر- فکر نکنی . یک لحظه ی خالص . که از همه ی آموخته ها، همه ی تلقین ها ، همه ی حس ها با همه ی

دست و پا بستگی هاش ، رها باشی...یک لحظه ی محض .که کلمه ها نه این کلمه هایند، و معانی می روند به سرزمین بکر ابتدا.جایی که ماه محجوب* بالای سر تنهایی ست.

 

کسی اما لحظه ی محض تخته سیاه را،در یک بعد از ظهر معمولی بهاری - انگار- ندید (سه نقطه)*

 

کلمه ها و نشانه ها :

* محجوب : صفتی ست که قدما آن را برای انسان به کار می بردند . مرحوم دهخدا حجب را شرم و آزرم معنی کرده است . ( اگر پرتقال فروش را پیدا کردید ... ! )

* ...  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14:46  توسط تخته سیاه  | 

دیروز کله ی ظهر زدم به کوه ! اولش که تگرگ. بعد  مقدار معتنابهی باد! اونوقت یه  مشت ابر ... ( فقط  مونده بود " ابابیل " ! )  خلاصه که بلا نسبت شما داشتیم به غلط کردن می افتادیم که یه دفعه آفتابه (آفتابه نه ها / آفتاب + ه )  یه نمه دراومد و کلی ما رو به ادامه ی حرکت امیدوار...!

شعر : ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

بچه جون راتو* برو به این کاراش  چی کار داری ؟

 

خودمونیم،بهار هم عجب فیلمیه ها ! دم به دقه * رنگ (به کسر ر) عوض می کنه. و تو هم چشمت کور دندت نرم میباس با سازش برقصی .

اتفاق خاص قابل عرضی نیفتاد البته . مثل همیشه که اتفاق خاص قابل عرضی  

نمی افته البته  ... جز این  که در معیت ابر و باد و اینا یه شش ساعتی کوبیدم . و الان دارم از یه پا درد ِ خوب و طبیعی  و دلچسب نهایت استفاده رو می برم !

 

اما چرا ... یادمه  وقتی داشتم بر می گشتم هوس کردم به جای این که جلو پامو

نیگا کنم یه کم آسمونو نیگا کنم  و راه برم  ( محض ایجاد تنوع ) این بود که  سرمو بلند کردم و صاف زل زدم به آسمون ، که چشم تو چشم شدم با ماه نقرابی که مثل  یه دختر محجوب * تو زمینه ی آبی کمرنگ آسمون دم در خونه شون  نشسته بود . انگار اول بار بود می دیدمش . نمی دونم چرا یهو حس کردم می تونم دستمو بلند کنم و لبه ی ماه و بگیرم و برم بالا. انگار بچه ای رو نوک پنجه ی پاش  بلند شه تا لبه ی رف رو بگیره . ولی بعد دیدم چه کاریه ؟؟ این بود که همینطور بر زدم  به اون دختر محجوب تا رفت "پشت کوه " !

شعر : هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

          باز جوید روزگار وصل خویش 

 

پ .ن

وقتی از ارتفاع دوهزار و خورده ای متری یهو بیای پایین ، بر اثر اختلاف فشار،

" توهم "می زنی .

 یک توصیه ی پزشکی -  عاطفی - اجتماعی - روانی- فیزیکی- ورزشی :

اگر ظرفیت ندارید ، مواظب تغییرات ناگهانی فشار باشید !

 

کلمه و ترکیب های تازه

* راتو : راهتو 

* دقه : دقیقه

* دختر محجوب : نوعی دختر که نسلش در شرف  انقراض  است  .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:16  توسط تخته سیاه  |