حیاط دیروز
خاکریز صیادی تنهاست
که فردا رفته بود ماهی بیاورد
آب ، خون بالا می آورد
سربازی دریا را تف می کرد
ماهی ها اقیانوس آرام را گم کرده بودند
امروز از خواب می پرم
دستهایم لب حوض جا مانده اند
ماهی غوطه ور باید بماند
ماهی غوطه ور باید بمیرد ...
اسم شعر : میخچه های عاشقی
کفشهای آخرین دیدار را برق می اندازم
چقدر اما به پایم کوچک اند !