یک فنجان بهانه ی تلخ
چند روز و شب است که یک کبوتر آمده نشسته پشت پنجره ی اتاقم .یک کبوتر چاق خاکستری . رنگ عجیبی دارد .خاکستری تیره است همه ی تنش . تنها طوقی کبود انگار به گردن دارد . از پشت شیشه ی مات پرهیبی از او را می بینم . یک کبوتر تنهای چاق. او هم حتما پیش خودش به من می گوید: آدم تنهای لاغر !
خب عیبی ندارد . من و کبوتر باید با هم راحت باشیم . پیشتر از اینها من یک قمری پشت پنجره ام داشتم . آنجا جای زیاد خوبی برای ماندن نیست . یک هره ی نازک است . که پشتش من هستم با چهارتا دیوار .
قمری ام همیشه می خواند . صداش را می انداخت توی گلوش و می خواند . یکریز و بی وقفه . کو کو ک ووو ...
به صداش عادت کرده بودم . به بو دنش هم . به این که سایه اش را پشت پنجره ام ببینم. اما یک بار که خواستم از نزدیک نگاهش کنم پرید و رفت . تا پنجره ام را باز کردم ...
دیگر از او خبری ندارم . حتم دارم پیش خودش گفته به این آدمک نمی شود اعتماد کرد .
حالا چند روزی ست این یکی آمده . کبوتر چاق خاکستری را می گویم . تنبل است خیلی . از این حیث به خودم می ماند . تکان نمی خورد از جاش . نمی دانم ، شاید این همان قمری باشد که خودش را به این شکل در آورده . از این پرنده ها هر چه بگویی بر می آید !
پریشب اما کبوتر نمی خوابید.هی خودش را می کوبید به شیشه.نمی دانم
چه اش شده بود . بی خوابی زده بود به سرش . و نمی گذاشت چشم های من که همه اش باز مانده بودند ، یک لحظه روی هم برود .
دیگر نمی خواستم پنجره را باز کنم . می ترسیدم کبوترم برود . مثل آن قمری . پس گذاشتم تا صبح هر چه دلش خواست خودش را به پنجره ام بکوبد .
دیشب اما کبوتر نیامد ...
گربه ها شب راه می روند
آدم ها می خوابند
من گنجشکی را سراغ دارم که شبها می پرد
و آدم ها را دوست ندارد !
زمین خودسوزی کرد
دیگر برای صاعقه دیر است .
مشت می زنیم
به در و دیوار
به بالشی که زیر سر داریم
به دهان دیگران
مشت می زنیم
گاهی به سینه
زمانی به سر
مشت می زنیم
به هوا ...
مشت های خالی
مشت های پوک ِ پوچ
مشت های باز ِ گره کرده !
توی این مشت های بسته
خاموشی و مرگ غوغا می کند .
" اندوه کم و زیاد مسخره است ... اندوهناک تر معنی ندارد . "
یک وقتی هست که کسی را – دوستی را - نمی بینی و برایش کمی دلتنگی و این تو را کمی اندوهگین می کند . اما یک وقتی هست که می دانی کسی را که خیلی دوستش داری یا داشته ای - به هر دلیل - دیگر نمی بینی.آیا این ندیدن و هرگز ندیدن هم همان قدر تو را اندوهگین می کند؟مسلما نه.به همین سادگی.
مادر ِ " اندوه " بچه های قد و نیم قدی دارد .
من می پرسم : آیا همه ی ما به یک اندازه اندوهگینیم ؟
اندوه تو قد خود توست . اندوه من اندازه ی من .
گاهی شده که حس کنی خیلی اندوهگینی ؟ نشده ؟ اما گاهی یک اندوه ملایم
آرام آرام خودش را به تو نزدیک می کند . با تو می آ ید سر کار. وقتی داری تلفنی حرف می زنی کنارت نشسته . با تو چای می خورد . سیگار می کشد . و با تو
برمی گردد خانه . بعد هم یک وقت می بینی – بی خبر – گذاشته و رفته ... اندوهی ملایم و کشدار ، و گاهی حتی دوست داشتنی که بهش
عادت می کنی . و وقتی نیست ، دلت برایش تنگ می شود.
اندوه هم عمق دارد . طول و عرض و ارتفاع دارد . دارد . من می گویم دارد .
بعضی ها ارتفاع اندوهشان چنان بلند است که از آنجا می توانند اندوه دیگران را
به درستی ببینند .
بعضی ها اندوهشان آنقدر طولانی ست که دیگر عرضی برایش نمی ماند ! همه ی عمر دراندوه می مانند بی که آن را بشناسند .
و بعضی ها اندوهشان از عرض رشد می کند . آنها اندوه فربه ای دارند که با یک رژیم درست و درمان ! به حالت عادی برمی گردد ومی توانند به زندگی
بی اندوهشان ادامه دهند . تا نوبت بعد و اندوه نو .
اندوه زیاد و کم دارد . البته که دارد .
اندوه ِ درخت ِ خزان رسیده کجا ، اندوه ِ درخت ِ از ریشه در آمده کجا !