بوی دلسوخته گی می آید
یک نفر جنگل شعر مرا آتش زده است .
یادش بخیر
زیر چتر اشتیاق
امروز
اما
"باران خورده " ایم سخت ...
روزها
اینجا
اندوه
طفل شوخ اردیبهشتی ام را
به گردش می برد
برایش دایه می شود
و دلسوزانه می خواهد که به او خوش بگذرد ...
تاب می دهدش
با او عکس یادگاری می اندازد
و مواظبش است که یک وقت گم نشود !
دیر وقت است دیگر
سرم را از پنجره بیرون می برم
و فریاد می زنم
" اندوه بازی " بس است !
کاش زیاد دور نشده باشند ...
یک ) بادها خبر از تغییر فصل می دهند . این را چند روز پیش یکی به من گفت . قبلا هم شنیده بودمش. آن وقتها اسم یک کتاب بود. اما آن روز ، رو به آشفتگی من معنی دیگری می داد . باد می پیچید توی هوا . سخت. جنگ تن به تن باد بود و خاک، و ناامنی زوزه می کشید. از چشمهایم اضطراب نشت می کرد. دلم می گفت اتفاقی می افتد. هنوز هم می گوید .خوب یا بدش را نمی دانم. نمی خواهم توی گردونه بیفتم باز . بد . خوب . بد . خوب . بد... عین پا کوبیدن سربازهای وظیفه می ماند. عین پا کوبیدن من در رژه ی سرنوشت .
دو ) باد باید بوزد. اگر نوزد ، هیچ درختی نخواهد شکست و برای درختهای دیگر درس عبرت نخواهد شد .
باد باید بوزد. اگرنوزد ، هیچ بادبادکی نمی پرد توی هوا تا "جشن بادبادکها" روی صورت ماتم زده ی ما نقاب شود .
هیچ قاصدکی از جایش جنب نخواهد خورد تا رُل قدیمی اش را بازی کند . و بار مژده ها روی زمین خواهد ماند.
هیچ پرچمی بدون وزش باد به اهتزاز در نخواهد آمد . و وقتی پرچمی تکان نخورد ، هیچ رگ میهن پرستی ای نخواهد جنبید . وهیچ کس صدایش را نخواهد انداخت در گلویش و با غرور و سرافرازی اختصاصی ، نخواهد خواند:
" ما برای / خواندن این / قصه ی عشق به خاک ، رنج دوران برده ایم ... " و هیچ کس به افتخارش کف نخواهد زد و هیچ چهره ای ماندگار نخواهد شد ! و هیچ اعصابی از صدایش تحلیل نخواهد رفت ...
باد باید بوزد . اگر نوزد، شیران عَلم * در آماده باشی دائمی ، از دهان دره خواهند مرد .
سه) بادها خبر از تغییر فصل می دهند ؟
* ما همه شیران ولی شیر عَلم حمله مان از باد باشد دم به دم
شیرازه ی بهار
زنجیر ِ حباب آلود
ماهیان ِ دربند
آسمان ریسمان
می بافند باز ...
همه ی دروغ هایی که باید گفته شوند ، گفته شده اند
ما چیزی به زندگی اضافه نمی کنیم .
نحیف
پشه ای
خرسند
عدالت
به راستی
دام شریفی ست !
چیزی درون من مچاله می شود
چیزی شبیه یک مشت
بهمن که می آید
از خاصیت پریده رنگ اتفاق
ذهنم خط خطی می شود
نگاهش که می کنم
پر می شوم از عکس
از پرده های نقالی
که یک روز در پستوی مصیبت
گم شد
با بهمن
نام شد
کوچه
کوچه شد
نام
و ما
هر روز از کوچه ای به کوچه ی دیگر پیچیدیم
تا یادمان نرود
یک روز گم شدیم
بهمن که می آید
هوا دلپذیر نمی شود
بهمن که می آید
می دانم
زمستان نمی رود .
دلگیر از قافیه
از امتداد شعرهای عمومی
از پرنده بیزار شده ام
از هم آغوشی نفس و قفس
پرواز در شعر را که یاد ما داد ؟
برقص یلدا !
خدا به ملاقات شاخه ی شکسته می آید در زمستان .
آذر آمَد .
آذر با دَرد آمد .
مَن با آذر آمَدم .
آذر اَنار دارَد .
مَن اَنار ندارَم .
به من چه دادی ای سرزمین کهنه ی غمگین ؟
جز خاطرات تلخ ترک خورده / جز خنده های زخمی متروک
جز ترس های بزرگ بزرگ / جز آرزوهای کوچک کوچک .
چه بخشیدی ام ؟
جز عشق های پوسیده / دندان های شکسته / غروری چرکتاب
شعرهای بی کس و کار / قصه های سیاه ، چونان که پیراهن این سال ها .
به من چه دادی ای سرزمین ماتم و شور ؟!
جز ترقاترق هیزم نیمسوز فتح !
جز سرفه های عالمگیر سرداران مفلوکت ، به من چه دادی ؟
مام وطن !
جز زانوی انزوا سرم را کجا نهادی ؟
غیر از سنجاق تحمل چه بر گیسویم نشاندی ؟
جز بوسه های تاریک چه بر پیشانی ام کاشتی ؟
... چه رنگی بر پیراهنم پاشیدی ؟
بیا ...
بیا بگیر از من ، هر چه را در تمام جوانی ام به من بخشیدی .
همه ی سایه ها / تمام پرده ها / آن خورشید قلابی / این هوای آزاد یکطرفه !
بیا بگیر ... همه اش مال تو !
سیاهی جامه ام را بیا بگیر .
سرخی قلبم را - اما - با خود خواهم برد .
نگاهم کن
با چشم های دیروزی ات
بگیر اندوهم را
با انگشتانی که گریه می کرد
شیرینم کن
با لبخندهای فقیرت
فراوان مشو !
نگاهم کن
با چشم های دیروزی ات
به دندانهای شیری ام در هفت سالگی ، قسم !
آب نباتهای کودکی
ارزش ِآن پیری زودرس را نداشت .
جغرافیا را بسوزان !
دریاها خویشاوندان یکدیگرند .
در منقارکوبی دارکوب
رازی نیست
جز
تمنای کرم از تنه ی درخت سبز .
کلافی از شانه ی خدا
پیچیده
به بازوی من
و
من
در انبوه دعای معلق مومنان
آویزان .
چه طرح شاعرانه ای دارد " کلوخ "
وقتی همه ی تندیس های جهان
یک مشت ِ بسته است !
بادبادکم !
ای قهرمان کاغذی من !
پرواز ، دروغی بود که با آن
تو را به آسمان فروختند .
بادبادک !
ای من ِ پرنده !
دندان ِ مادر درد می کند.
همه ی دندان های دائمی برای همیشه درد می کنند !