تبليغاتX
تخته سیاه
 

بوی دلسوخته گی می آید

یک نفر جنگل شعر مرا آتش زده است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:16  توسط تخته سیاه  | 

 پناه می گرفتیم

 یادش بخیر

زیر چتر اشتیاق

 

امروز

اما

"باران خورده " ایم سخت ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:55  توسط تخته سیاه  | 

 

روزها

اینجا

اندوه

طفل شوخ اردیبهشتی ام را

به گردش می برد

 

برایش دایه می شود

و دلسوزانه می خواهد که به او خوش بگذرد ...

 

تاب می دهدش

با او عکس یادگاری می اندازد

و مواظبش است که یک وقت گم نشود !

 

دیر وقت است دیگر

 

سرم را از پنجره بیرون می برم

و فریاد می زنم

" اندوه بازی " بس است !

 

کاش زیاد دور نشده باشند ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 2:26  توسط تخته سیاه  | 

 

 

یک ) بادها خبر از تغییر فصل می دهند . این را چند روز پیش یکی به من گفت . قبلا هم شنیده بودمش. آن وقتها اسم یک کتاب بود. اما آن روز ، رو به آشفتگی من  معنی دیگری می داد . باد می پیچید توی هوا . سخت. جنگ تن به تن باد بود و خاک، و ناامنی زوزه می کشید. از چشمهایم اضطراب نشت می کرد. دلم می گفت اتفاقی می افتد. هنوز هم می گوید .خوب یا بدش را نمی دانم. نمی خواهم توی گردونه بیفتم باز . بد . خوب . بد . خوب . بد... عین پا کوبیدن سربازهای وظیفه می ماند. عین پا کوبیدن من در رژه ی سرنوشت . 

 

دو ) باد باید بوزد. اگر نوزد ، هیچ درختی نخواهد شکست و برای درختهای دیگر درس عبرت نخواهد شد .

باد باید بوزد. اگرنوزد ، هیچ بادبادکی نمی پرد توی هوا تا "جشن بادبادکها" روی صورت ماتم زده ی ما نقاب شود .

هیچ قاصدکی از جایش جنب نخواهد خورد تا رُل قدیمی اش را بازی کند . و بار مژده ها روی زمین خواهد ماند.

هیچ پرچمی بدون وزش باد به اهتزاز در نخواهد آمد .  و وقتی پرچمی تکان نخورد ، هیچ رگ میهن پرستی ای نخواهد جنبید . وهیچ کس صدایش را نخواهد انداخت در گلویش و با غرور و سرافرازی اختصاصی ، نخواهد خواند:

" ما برای / خواندن این / قصه ی عشق به خاک ، رنج دوران برده ایم ... "  و هیچ کس به افتخارش کف نخواهد زد و هیچ چهره ای ماندگار نخواهد شد !  و هیچ اعصابی از صدایش تحلیل نخواهد رفت ...

باد باید بوزد . اگر نوزد، شیران عَلم * در آماده باشی دائمی ، از دهان دره خواهند مرد .

 

سه) بادها خبر از تغییر فصل می دهند ؟

 

* ما همه شیران ولی شیر عَلم      حمله مان از باد باشد  دم به دم  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط تخته سیاه  | 

 

شیرازه ی بهار

زنجیر ِ حباب آلود

 

ماهیان ِ دربند

آسمان ریسمان

می بافند باز ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:44  توسط تخته سیاه  | 

 

همه ی دروغ هایی که باید گفته شوند ،  گفته شده اند

ما چیزی به زندگی اضافه نمی کنیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:15  توسط تخته سیاه  | 

 عنکبوتی

             نحیف

پشه ای

            خرسند

 عدالت

به راستی

دام شریفی ست !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:48  توسط تخته سیاه  | 

بهمن که می آید

چیزی درون من مچاله می شود

چیزی شبیه یک مشت

 

بهمن که می آید

از خاصیت پریده رنگ اتفاق

ذهنم خط خطی می شود

 

نگاهش که می کنم

پر می شوم از عکس

از پرده های نقالی

که یک روز در پستوی مصیبت

گم شد

 

با بهمن

نام شد

کوچه

کوچه شد

نام

 

و ما

هر روز از کوچه ای به کوچه ی دیگر پیچیدیم

تا یادمان نرود

یک روز گم شدیم

 

بهمن که می آید

هوا دلپذیر نمی شود

 

بهمن که می آید

می دانم

زمستان نمی رود .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:37  توسط تخته سیاه  | 

 

دلگیر از قافیه

از امتداد شعرهای عمومی

 

از پرنده بیزار شده ام

از هم آغوشی نفس و قفس

 

پرواز در شعر را که یاد ما داد ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:23  توسط تخته سیاه  | 

 

برقص یلدا !

خدا به ملاقات شاخه ی شکسته می آید در زمستان .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:30  توسط تخته سیاه  | 

 

آذر آمَد .

آذر با دَرد آمد .

مَن با آذر آمَدم .

 

آذر اَنار دارَد .

مَن اَنار ندارَم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:43  توسط تخته سیاه  | 

 

به من چه دادی ای سرزمین کهنه ی غمگین ؟

جز خاطرات تلخ ترک خورده / جز خنده های زخمی متروک

جز ترس های بزرگ بزرگ /  جز آرزوهای کوچک کوچک .

 

چه بخشیدی ام ؟

جز عشق های پوسیده /  دندان های شکسته  / غروری چرکتاب

شعرهای بی کس و کار / قصه های سیاه ، چونان که پیراهن این سال ها .

 

به من چه دادی ای سرزمین ماتم و شور ؟!

جز ترقاترق هیزم نیمسوز فتح !

جز سرفه های عالمگیر سرداران مفلوکت ، به من چه دادی ؟

 

مام وطن !

جز زانوی انزوا سرم را کجا نهادی ؟

غیر از سنجاق تحمل چه بر گیسویم نشاندی ؟

جز بوسه های تاریک چه بر پیشانی ام کاشتی ؟

... چه رنگی بر پیراهنم پاشیدی ؟

 

بیا ...

بیا بگیر از من ، هر چه را در تمام جوانی ام به من بخشیدی .

همه ی سایه ها / تمام پرده ها / آن خورشید قلابی / این هوای آزاد یکطرفه !

بیا بگیر ... همه اش مال تو !

سیاهی جامه ام را بیا بگیر .

سرخی قلبم را - اما - با خود خواهم برد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:33  توسط تخته سیاه  | 

 

                

نگاهم کن

با چشم های دیروزی ات

 

بگیر اندوهم را

با انگشتانی که گریه می کرد

 

شیرینم کن

با لبخندهای فقیرت

 

فراوان مشو !

 

نگاهم کن

با چشم های دیروزی ات    

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 1:53  توسط تخته سیاه  | 

 

به دندانهای شیری ام در هفت سالگی ، قسم !

آب نباتهای کودکی

ارزش ِآن پیری زودرس را نداشت .  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:9  توسط تخته سیاه  | 

 

جغرافیا را بسوزان !

دریاها خویشاوندان یکدیگرند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:48  توسط تخته سیاه  | 

در منقارکوبی دارکوب

رازی نیست

جز

تمنای کرم از تنه ی درخت  سبز .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:26  توسط تخته سیاه  | 

کلافی از شانه ی خدا

پیچیده

به بازوی من

و

من

در انبوه دعای معلق مومنان

 

آویزان .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:26  توسط تخته سیاه  | 

 

 

چه طرح  شاعرانه ای دارد " کلوخ "

وقتی همه ی تندیس های جهان

یک مشت ِ بسته است !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:10  توسط تخته سیاه  | 

 

 

بادبادکم !

ای قهرمان کاغذی من !

پرواز ،  دروغی بود که با آن   

تو را به آسمان فروختند .

 

 

بادبادک !

ای من ِ پرنده !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:27  توسط تخته سیاه  | 

 

دندان ِ مادر درد می کند.

دندان ِ  پدر  درد می کند .

همه ی دندان های دائمی برای همیشه درد می کنند  !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 1:10  توسط تخته سیاه  |