تبليغاتX
تخته سیاه
از فرط  ِ شعبده

به  اعجاز

رسیدی !

و

سگ هایت را رها کردی   

در شهری

که استخوانش

لقمه ای گلوگیر است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:53  توسط تخته سیاه  | 

 

گرگها

زوزه­هاشان را

زیر نور ماه تقدیس می کنند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:40  توسط تخته سیاه  | 

 

روزها از سفر می گذرد

و تن من ، وطن من می شود باز ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:54  توسط تخته سیاه  | 

 برای " میم  ِ مهربان " که این روزها تولد اوست .

 

 مثل فروردین در تن زمین ؛

مثل خودت آمدی .

 

بهانه به دست ِ زندگی دادی

و به دست ِ این شعر ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 1:2  توسط تخته سیاه  | 

 

جهان ِ من

معکوس !

 

قلب ِ من

لاله ی واژگون است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:59  توسط تخته سیاه  | 

 این کفن

پوست ِ دل من است

روی کُشته ای به نام شعر

 

این سکوت                                   

آن مترسک ِ صبور ِ سالهاست

روی پُشته ای به نام شعر                  

 

این کبود

نقش ِ سالمُرده ای است

روی سکه ای فقیر   

 

این نفیر

بانگ ِ خانقاه ِ ظلمت است

 در سماع  ِ جنبشی حقیر

 

این گناه

بذر و میوه اش از آن ِ ماست

 

این سیاه

پرچم عمومی عزاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط تخته سیاه  | 

 

جشن های زمستانی

فصل های سرود و نیرنگ

 

تقویم های میانبر

راه به بهار نمی برد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:0  توسط تخته سیاه  | 

فریب خورده

بی قلب

پیچیده در شولای گمراهی

 

از گریزگاهی

به گریزگاهی

 

با جهنمی بر دوش

در طوفانی ناگهان ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:0  توسط تخته سیاه  | 

 

این چیزی که الان داریم می نویسیمش ، یک نوشته ی مناسبتی می شد باشد ، اما  یک خبر ... نه، یک کشف سبب شد که پاک آن مناسبت شخصی از یادمان برود و بچسبیم به این یکی . که الحق و الانصاف می چسبد در این فصل و هم در همه ی فصول .

 ماجرا آن بخش فرامناسبتی اش مال ده دوازده روز پیش است.با نگاه تخته سیاهی البته، این رقم ها چیز خوفناکی نیست .  این خبر برای ما هنوز هم که هنوز است تازه است.و تازه می ماند.و تازه خواهد ماند به کوری چشم اجانب و غیرمیهن پرستان و ضد مبلغین الوطن جمیعا .

 خداییش این جراید چه به روز ما که نمی آورند !  شده اند معدن نور . کان سرور . مرحبا ! البت کمی اش به جریده نویسان برمی گردد؛اکثرش برمی گردد به شکرفشانی و گهرپرانی هنرمندانه ی هنرمندان ناب سرزمین ناب تر. آخ که چقدر دلمان میخواست قشنگ بلد بودیم برای وطنمان تبلیغات بلیغ کنیم .از آنهایی که هنرمندان بلدند بکنند ! از خاکش هی بگوییم .از باد و آتش و آبش هی سینه را پر و خالی کنیم .هی جانمان را روزی صد مرتبه قربانش کنیم . آن هم نه با این کلمه های پیزوری که دارند  تند تند از  دستمان در می روند پدرسوخته ها ! بلکه با یک سری گلواژه به طعم " شیفتگی " که ما یکی در خونمان از بدو زاده شدن ، سراغش نداریم که نداریم که نداریم .

آدم، سفیر هم باشد،سفیر گل و بلبلی و گلشیفتگی.این طوریش حال می دهد. برود یک گوشه ای با یک قسم شرم شرقی عجیبی ! دست و پایش را درهم  بپیچاند و یک جورهایی بخیه کاری کند و عکسی بیندازد عکس ستان و کاری کند کارستان .

 جان شما ما نه بخیلیم نه هنرمند، خدا را شکر.از این هنری که نمی دانیم کی دفعه  اول تخم لقش را نزد ایرانیان کاشت و بس ، ما یکی را که ذره ای هم نصیب نشد.این را می گوییم که یک وقت خیالات برتان ندارد ما می خواهیم این وسط گربه ای بر ضد مصالح نورچشمی تازه از کف رفته، برقصانیم.یا آبی به آسیاب این وری ها و آن وری ها بریزیم. و از این نمد پاره  کلاهی برای خودمان دست و پا کنیم ... خیر . خیالتان پاک از بابت ما راحت باشد . که بی فرقه ی بی فرقه ایم .

 القصه، طوطیان شکرشکن شیرین گفتار چنین حکایت کنند که گلی ِ بابا که "رفت و ما  رو تنها گذاشت با فکر مدامش  " ، در نشستی ، نشست کنار آن که مهر جست  یک بار بر بالای درخت گلابی ...  تا به یمن بخت بلند و دودمان هنرمند ، به نشانی بازار مسگرها ، بلافد در غریبی !

حال چه گفته این جان مادر و نور چشم پدر و چشم و چراغ این  خانه سوخته های بی هنر . خودتان بخوانید – اگر که نخوانده اید - . مستند ِ مستند !  ...باشد .  مال 10 روز پیش باشد، چه می شود مگر ؟

روزنامه ی اعتماد ملی ( چقدر ما با این اسم حال می کنیم خداییش ... !)

گلشیفته فراهانی :

به هر حال من هميشه يكي از افتخاراتم اين است كه بتوانم سفير خيلي خوبي براي ايران باشم براي اينكه به شدت عاشق ايران هستم و مطمئنم هيچ‌كس به اندازه من براي ايران تبليغ نكرده و نخواهد كرد.

 خداییش مدتها بود که ما خواب و خوراک نداشتیم . شب و روز کارمان شده بود این که بگردیم ببینیم کی " به شدت عاشق ایران " است  ! از شما چه پنهان ، مدتی به سرمان زده بود یک دستگاه " سنجش شدت عاشقی " طراحی کنیم ، بدهیم بروند یک جایی یواشکی آزمایش اش کنند بیایند بی سرو صدا گزارش بدهند . که نشد . نگذاشتند . چوب آنها بود و چرخ این خادم  ِ " شدت گرا " !

 دیگر داشتیم کم کم مریض می شدیم ... 

 البت بگوییم یک شش دانگش را سراغ داشتیم که خیلی دوست داشت قطعه قطعه اش کنند اما دست از بعضی حرف ها و بعضی کارهایش برندارد . ما یکی در عمرمان او را سرسلسله می پنداشتیم . که خدا را شکر،  آفتاب ، " میغ ها " را کنار زد و  این بار  ما  شدیم " میخ  ِ شدت عاشقی "  آن بانوی سفر کرده !

 ... چه بگوییم . از کجایش بگوییم . که این درفشانی ، عنان از کفمان در ربوده ، هم الساعه است که  سر برهنه  و پا برهنه بزنیم به کوه و دشت و بیابان و بی ترس محتسب،سینه بدرانیم و نوای شادی برکشیم و به تاسی از آن دانشمند ِ حمام رفته، فریاد " یافتم یافتم " سر دهیم !  و زمین شکر ببوسیم که نمردیم و شناختیم آن مبلغ راستین ِ بی آستین را  ...

 به جان این تخته سیاه  ، اشک شوقمان از ده دوازده روز پیش تا حالا نخشکیده که نخشکیده ، عن قریب است که این سوی چشممان را هم بدهیم در راه وطن برود . ما که هنرمند زاده نشدیم . همین طوری زاده شدیم ،  در یک روزی مثل همین امروز .  اما اقلا می خواهیم یک کاری بکنیم که به مصداق آن انشاهای ایام طفولیت ، بلکه یک فرد مفیدی برای این جامعه مان بشویم . می شویم به نظر شما ، ما ؟؟؟؟

 ...چه بگوییم .از کجایش بگوییم .که حکایت، حکایت " تازه تر از تازه تری می رسد " است . جا به جا از جای پای هر کلمه گلشیفته ی شیفته ی وطن ،  گلی دیگر می روید با عطر و بویی دل انگیزتر و جان فزاتر . روحمان را جلا دادی گلی! خدا روحت را بیشتر از اینها جلا دهد، تا بتوانی بیشتر از اینها تبلیغ حال خوش ملت ات را بکنی !

 دلیل را دریابید که از دست رفتیم ما :

من هميشه گفته‌ام كه ايران بهترين جايي است كه يك فرد مي‌تواند در آن زندگي كند و جايي است كه يك نفر مي‌تواند خوش بگذراند، در هر شرايطي

تو را به خدا حال نمی کنید استدلال را ؟؟؟  آن " خوشگذرانی در هر شرایطی ش " این نفس آخر ما را هم  گرفت ایها الناس ! یکی بیاید این یقه ی لامصب ما را از دست لامصب ترمان برهاند .  

 این مثنوی هفتاد من کاغذ که گفته اند، به گمانمان در وصف چهچهه ی مستانه ی این بلبل بوستان وطن گفته باشند.

ما که تا عمر داریم مدیونتیم گلی خانوم ! خودمان هم که مردیم ، می سپاریم در و همسایه و دوست و آشنا و عموم هم میهنان ِ دل در گرو عشق وطن نهاده ی از دنیا و آخرت وامانده ، مدیونتان باشند . مدیونید اگر "مدیونیت " ما یادتان برود .

حالا هم دیگر می خواهیم برویم شمع هایمان را فوت کنیم . با اجازه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 0:30  توسط تخته سیاه  | 

 

نان ِ رنج می جود انسان

اسطوره ی سیری ناپذیر !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:0  توسط تخته سیاه  | 

 عقاب

یک چهار حرفی در جدول متقاطع

 

بی پروایی

پروانه ای خشکیده لای کتاب

 

دست ها ی خزنده

شکارگاه را آلوده می کنند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 18:44  توسط تخته سیاه  | 

 

معما می شویم

کلمه هم

 

پرت می شویم روی سفیدی صفحه های جهان

 

انسان

چه خلاصه است !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:22  توسط تخته سیاه  | 

 

آنها دو چشم نبودند

کشندگان ِ  من ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:52  توسط تخته سیاه  | 

 

بوی دلسوخته گی می آید

یک نفر جنگل شعر مرا آتش زده است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:16  توسط تخته سیاه  | 

 پناه می گرفتیم

 یادش بخیر

زیر چتر اشتیاق

 

امروز

اما

"باران خورده " ایم سخت ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:55  توسط تخته سیاه  | 

 

روزها

اینجا

اندوه

طفل شوخ اردیبهشتی ام را

به گردش می برد

 

برایش دایه می شود

و دلسوزانه می خواهد که به او خوش بگذرد ...

 

تاب می دهدش

با او عکس یادگاری می اندازد

و مواظبش است که یک وقت گم نشود !

 

دیر وقت است دیگر

 

سرم را از پنجره بیرون می برم

و فریاد می زنم

" اندوه بازی " بس است !

 

کاش زیاد دور نشده باشند ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 2:26  توسط تخته سیاه  | 

 

 

یک ) بادها خبر از تغییر فصل می دهند . این را چند روز پیش یکی به من گفت . قبلا هم شنیده بودمش. آن وقتها اسم یک کتاب بود. اما آن روز ، رو به آشفتگی من  معنی دیگری می داد . باد می پیچید توی هوا . سخت. جنگ تن به تن باد بود و خاک، و ناامنی زوزه می کشید. از چشمهایم اضطراب نشت می کرد. دلم می گفت اتفاقی می افتد. هنوز هم می گوید .خوب یا بدش را نمی دانم. نمی خواهم توی گردونه بیفتم باز . بد . خوب . بد . خوب . بد... عین پا کوبیدن سربازهای وظیفه می ماند. عین پا کوبیدن من در رژه ی سرنوشت . 

 

دو ) باد باید بوزد. اگر نوزد ، هیچ درختی نخواهد شکست و برای درختهای دیگر درس عبرت نخواهد شد .

باد باید بوزد. اگرنوزد ، هیچ بادبادکی نمی پرد توی هوا تا "جشن بادبادکها" روی صورت ماتم زده ی ما نقاب شود .

هیچ قاصدکی از جایش جنب نخواهد خورد تا رُل قدیمی اش را بازی کند . و بار مژده ها روی زمین خواهد ماند.

هیچ پرچمی بدون وزش باد به اهتزاز در نخواهد آمد .  و وقتی پرچمی تکان نخورد ، هیچ رگ میهن پرستی ای نخواهد جنبید . وهیچ کس صدایش را نخواهد انداخت در گلویش و با غرور و سرافرازی اختصاصی ، نخواهد خواند:

" ما برای / خواندن این / قصه ی عشق به خاک ، رنج دوران برده ایم ... "  و هیچ کس به افتخارش کف نخواهد زد و هیچ چهره ای ماندگار نخواهد شد !  و هیچ اعصابی از صدایش تحلیل نخواهد رفت ...

باد باید بوزد . اگر نوزد، شیران عَلم * در آماده باشی دائمی ، از دهان دره خواهند مرد .

 

سه) بادها خبر از تغییر فصل می دهند ؟

 

* ما همه شیران ولی شیر عَلم      حمله مان از باد باشد  دم به دم  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط تخته سیاه  | 

 

شیرازه ی بهار

زنجیر ِ حباب آلود

 

ماهیان ِ دربند

آسمان ریسمان

می بافند باز ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:44  توسط تخته سیاه  | 

 

همه ی دروغ هایی که باید گفته شوند ،  گفته شده اند

ما چیزی به زندگی اضافه نمی کنیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:15  توسط تخته سیاه  | 

 عنکبوتی

             نحیف

پشه ای

            خرسند

 عدالت

به راستی

دام شریفی ست !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:48  توسط تخته سیاه  |